|
لحظه های کاغذی
لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین با نگاهی سر شکسته،چشمهایی پینه بسته صندلی های خمیده،میزهای صف کشیده عصر جدول های خالی، پارک های این حوالی رو نوشت روزها را،روی هم سنجاق کردم: عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها روی میز خالی من، صفحه ی باز حوادث
آیینه ها دچار فراموشی اند و نام تو ورد کوچه خاموشی امشب تکلیف پنجره بی چشم های باز تو روشن نیست! زنده یاد قیصر امین پور
روزگار عجیبی ست.......... زمونه حتی به خودش هم وفا نمیکنه......... وبازهم............ روزگارعجیبی ست...............
ساده است ستایش گلی چیدنش و از یاد بردن که گلدان را باید آب داد. ساده است بهره جویی از انسانی دوست داشتنش بی احساس عشقی او را به خود وا نهادن و گفتن که دیگر نمی شناسمش ساده است لغزشهای خود را شناختن با دیگران زیستن به حساب ایشان و گفتن که من..... اینچنینم!!!
گاه در آن حالی که دوست داریم نیستیم. گاه آنچه می خواهیم بدست نمی آوریم. گاه پیشامدها را در نمی یابیم. گاه زندگی ما را به سویی می فرستد که در اختیار ما نیست. در همین لحظات است که بسیاری از ما به کسی نیازمندیم که به آرامی همدردمان باشد. حامی ما باشد. می خواهم بدانی.............. با تمام وجود با تو هستم. و به یاد آر که اگر چه امروز زندگی سخت می نماید و اما فردا روزی دیگر است.
رسم زندگی این است یک روز کسی را دوست می داری و روز بعد تنهایی به همین سادگی!
زیباترین قلب
جمعه پنجم تیر 1388 مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب را در آن شهر دارد. جمعبت زیادی گرد آمدند قلب او کاملا" سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود . پس همه تایید کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تا کنون دیده اند.مرد جوان درکمال افتخار با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت. ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت: ((اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست)) مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام می تپید اما پر از زخم بود. قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود . مردم با نگاهی خیره به او نگریستند و با خود فکر می کردند این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیبا تری دارد. مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و با خنده گفت:تو حتما"شوخی می کنی ....قلبت را با قلب من مقایسه کن. قلب تو تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است. پیر مرد گفت:درست است قلب تو سالم به نظر می رسد اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم . می دانی هر کدام از این زخمها نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده که به جای آن تکه ی بخشیده شده قرار داده ام اما چون این تکه ها مثل هم نبوده اند گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند. بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام اما انها چیزی از قلب خود را به من نداده اند اینها همین شیارهایی هستند که داشته ام. امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با تکه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند......حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟ مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد. در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر بود به سمت پیرمرد رفت از قلب جوان و سالم خود تکه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را جای زخم قلب مرد جوان گذاشت.
در زندگی ناگزیر از انتخاب هایی هستیم که آسان نیستند از آن هراسانیم که هر تصمیم ما آزرده کند کسی را که دوست می داریم. در چنین لحظاتی است که باید درون را بنگریم و به ندای دل گوش بسپاریم. اگر نگران خواسته های دیگری باشیم و احساسات خود را نادیده بگیریم به شادی حقیقی دست نخواهیم یافت. به همان ندایی گوش کن که به درستی آن باور داری و استوار از آن دفاع کن آری اگر چنین کنی شادمان خواهی زیست.
|
|